X
تبلیغات
گل گلی
برای کودکان افغان
 

 

بود نبود یک دختر زیبا بود

نام این دخترزیبا سندریلا بود

مادر سندریلا مرده بود

سندریلا به همین سبب زیاد پژمرده بود

سندریالا یک مادر اندر ستمکاره داشت

دو خواهر اندر مغرور و مکاره داشت

تمام کار های خانه به دوش سندریلا بود

خواهراندر هایش سرگرم آرایش و تماشا بود

پیراهن سندریالا از دود و خاکستر سیاه شده بود

حال سندریالا از کار زیاد تباه شده بود

مادراندر و خواهر اندر ها به سندریلا فرمان پشت فرمان میدادند

خود شان پلو چلو میخورند و برای سندریالا فقط نیم توته گک نان میدادند

یک روز شهزاده یک مهمانی داشت

یک مهمانی مجلل رنگین کمانی داشت

محبت کرده بود

تمام مردم شهر را دعوت کرده بود

مادراندر و خواهر اندر های سندریلا هم رفتند

سندریالا را در کنج خانه ماندند ، بی غم رفتند

سندریالا تنها ماند و گریه کرد

در غم جارو و شستن ظرف ها ماند و گریه کرد

یک بار یک پری پیدا شد

یک پری زرزری پیدا شد

سندریالا ترسید ، پری گفت نگران نباش

من مادرخوانده ات هستم ، حیران نباش

سندریالا شادمان شد

سوی مادرخواندهء بالدار خود دید و خندان شد

مادر خوانده گفت : میخواهم تو هم مهمانی بروی

باید زود آماده شوی

سندریالا گفت : من که لباس ندارم

به غیر از همین پیراهن کهنه ِ کرباس ندارم

مادرخواندهء چوب جادویی خود را زد بر شانهء سنریالا

ناگهان یک لباس قشنگ بر تن سنریالا شد پیدا

سنریالا گفت : مادر اندر و خواهر اندرم در یک گادی قشنگ رفتند

در یک گادی قشنگ با دو اسب شوخ و شنگ رفتند

مادرخوانده یک کدو را با چوب جادویی خود تبدیل به یک گادی کرد

سندریالا شادی کرد

شش موش را  تبدیل به شش اسب خرامان ساخت

یک موش را هم یک گادیوان ساخت

به سنریالا گفت : زود شو برو به مهمانی

اما هوشت باشد بعد از ساعت دوازدهء شب آنجا نمانی

تاثیر جادو تمام میشود

برنامهء ما ناکام میشود

سندریالا گفت : درست است! مادرخوانده ، تشکر

خداحافظ : مهمانی میروم ، شکر!

در مهمانی از دیدن سندریالا دهان همه باز ماند

دست شهزاده طرف سنریالا دراز ماند

شهزاده با سنریالا رقصید و خندید

دل خواهراندر ها از حسادت ترقید

ساعت دوازه شب سندریالا از قصر فرار کرد

اما محبتش ده دل شهزاده کار کرد

وقت فرار یک کفش بلوری سندریالا روی زینه ماند

شهزاده دست روی سینه ماند

شهزاده کفش بلوری را به خدمتگاران خود داد و گفت بروید خانه به خانه

این کفش به پای هر دختری که جور آمد بیاورید آن پری را در قصر با شکوهِ شاهانه

خدمتگاران خانه به خانه رفتند و به خانهء مادراندر سندریالا رسیدند

پاهای کلان خواهراندر ها در کفش جای نشد ، هر چه زحمت کشیدند

سندریالا وقتی کفش را پوشید به پایش برابر بود

آخر سندریلا همان دختر بود

شهزاده با سندریلا عروسی کرد و خواهر خوانده ها شرمنده شرمنده رقصیدند

با مادراندر یکجا به زور به زور خندیدند

سندریالا شاد شد

خانه اش آباد شد

 

+ نوشته شده در  89/08/13ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سمیع حامد  | 



نوروز مبارکباد این روز مبارکباد

جشن ِگل ِ سرخ آمد ، نوروز مبارکباد


از خانه برون آییم در کوچه غزل خوانیم

از لاله و پروانه از عطر و عسل خوانیم


+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 4 قبل از ظهر  توسط سمیع حامد 

 

یک عنکبوت از خانه

آمد سوی پروانه

تا دام انداخت آمد باد

تارش یک دم شد برباد

 

پروانه با باد زد پر

تار های جولاه شد جر

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 4 قبل از ظهر  توسط سمیع حامد 

 

«روشنک » دو خرگوشک سفید داشت. این دو خرگوشک یکدیگر را زیاد دوست داشتند. . وقتی که

مادر ِ روشنک یک زردک را بر ای آنها می انداخت ، به دست هر کدام که میرسید، آن را دو نیمه میکرد. نیمی را به دوست خود میداد و نیم آن را خود یا دندان های سفید خود میجوید و کرپ کرپ میخورد.

یک روز روشنک یک خرگوشک را گرفت...آورد خانه و آن را به رنگِ زرد رنگ آمیزی کرد. فکر میگرد خرگوشکِ دیگر با دیدن او شاد میشود ...

وقتی که خرگوشک زرد به سوی دوست خود رفت ، دوستش با دیدن او فرار کرد...خرگوشکِ زرد نزدیک او رسید تا با او بازی کند اما خرگوش ِ سفید شروع کرد به جنگیدن با او...با پنجال های خود بینی او را پرت کند...

 روشنک زیاد جگرخون شد...حیران مانده بود چه کند...

رفت و خرگوش سفید را هم گرفت...آورد و با شتاب و سختی به رنگ زرد رنگ آمیزی گرد...فکر میکرد که این دو خرگوش زرد حالا با هم بازی میکنند...

هنگامی که خرگوش رنگ شده را روی چمن رها کرد...خرگوش قبلی به سوی او خیز برداشت و آغاز به جنگیدن کرد...

هر دو خرگوش آنقدر با هم جنگیدند که هر دو خسته شدند و خواب شان برد...

روشنگ بسیار جگرخون شده بود و دلش برای خرگوشک ها میسوخت...

در همین لحظه باران شدیدی آغاز شد...خرگوشک ها بیدار شدند و آغاز کردند به دویدن...در چند لحظه رنگ شان شسته شد و دوباره سفید ِ سفید شدند...

تازه رنگین کمان پشت ِ درخت توت قد کشیده بود که خرگوش ها همدیگر را دیدند و به سوی هم دویدند...مثل این که یکدیگر را پس از سالها یافته باشند...

روشنک برای آنها زردک انداخت...زردک را دو نیمه کردند و سرگرم جویدن آن شدند...

روشنک با رنگ های خود دو خرگوشک زرد و گلابی نقاشی کرد که روی یک چمن ِ لاژوردی با هم نشسته بودند و یک رزدک ِ  یاسمنی را با هم میجویدند...

 

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سمیع حامد 

 

 

صدیق برمک فلم میسازه

احمد ظاهر بیت میخانه

استاد واصف با ختری است

شاعر، شاعر ِ زمانه

 

افغانستان دانش داره

قهرمان ِ ورزش داره

 

شعر ِ لیلا صراحت خوب

آواز هنگامه زیباست

وقتی که سلام ِ سنگی

میخانه شاهنامه زیباست

 

خانه ی ما افغانستان است

فرهاد ِ دریا افغان است

 

متین ِ اندخویی داریم

پیر محمد کاروان داریم

 استاد مهوش، رویا سادات

خالد جان ِ ارمان داریم

 

امیر جان صبوری را

دوست دارن کُل افعان ها

 

استاد سرآهنگ ِ افغان

بابای موسیقی ما ست

سیاه و سرخ و سبز آنک

بیرق افغان ها بالاست

 

افغانستان! افغانستان!

خانه ی زیبای هر افغان!

 

آماج من از سرودن این ترانه، فراخواندن بزرگسالان برای سخن گفتن از شخصیت های افغان است...در هر زمینه...

 

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سمیع حامد 

 

قو قو قو قو من خروس ِ هفت رنگ

تاج ِ من مثل گل ِ مُرسل قشنگ

کاکه کاکه میزنم هر سو چکر

میپرم از جای خود مثل ِ فنر

میزنم مانند ساعت ، صبح زنگ

قوقوقوقو بیت میخوانم قشنگ

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/08ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سمیع حامد 

 

 

ماتو با مه پُت پُتکان میکنه

پشت ِ ابرا خوده پنهان میکنه

گاهی خوده گهواره گک میسازه

گاهی خوده گدی پران میکنه

 

هر جا باشه میافُمش رفیقک

نمیکنم ولا گُمش رفیقک

 

شمال با مه ریسمان بازی میکنه

افتو با ما یگان بازی میکنه

ماتو میشه مثل توپ ِ والیبال

با حوض ِ او  آسمان بازی میکنه

 

بیا که خا له گکان کنیم رفیقک

با هم « آبوبه جان » کنیم رفقیک

 

 

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سمیع حامد 

 

چاینک پیاله نعلبکی

 قاشق پنجه قندانی

صبح به خیر ای گنجشکک

بیا خانه ی ما مهمانی

 

هموار گشته دسترخوان

یک دو سه چار پنج شش نان

چطو میشه ؟ رفیقک

شش نان و شانزده مهمان

 

به هر کس یک توته نان

میرسه با یک لبخند

قصای ما شیرین است

خیر است اگر نیستک قند

 

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سمیع حامد 

 

 

پروانه جان، پر میزنه

سره به هر در میزنه

خیال آسمان میکنه

به شیشه ها سر میزنه

 

کلکیناره ره وا کنیم

پروانه بیرون بره

از گل ِ سرخ پر پر پر

تا بید ِ مجنون بره

 

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سمیع حامد 

این ترانه مثل یک بازی است...بزرگسالان میتوانند برای کودکان اجرا کنند یا کودکان خود آن را فراگیرند...

 با دستهای خود شکل باشه و مار و خرگوش را تمثیل کنید.

 

 

باشه   بالا

مار     پایین

مار     خوشحال

خرگوش   غمگین

 

مار میره فش فش فش فش

خرگوش میگه اش اش اش اش

باشه از دور قش قش قش قش

 

مار ده آسمان  مثل ِ ریسمان

باشه بالا  ماااار  اوزان

خرگوش خوشحال  بالا   پایان

 

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سمیع حامد