«روشنک » دو خرگوشک سفید داشت. این دو خرگوشک یکدیگر را زیاد دوست داشتند. . وقتی که

مادر ِ روشنک یک زردک را بر ای آنها می انداخت ، به دست هر کدام که میرسید، آن را دو نیمه میکرد. نیمی را به دوست خود میداد و نیم آن را خود یا دندان های سفید خود میجوید و کرپ کرپ میخورد.

یک روز روشنک یک خرگوشک را گرفت...آورد خانه و آن را به رنگِ زرد رنگ آمیزی کرد. فکر میگرد خرگوشکِ دیگر با دیدن او شاد میشود ...

وقتی که خرگوشک زرد به سوی دوست خود رفت ، دوستش با دیدن او فرار کرد...خرگوشکِ زرد نزدیک او رسید تا با او بازی کند اما خرگوش ِ سفید شروع کرد به جنگیدن با او...با پنجال های خود بینی او را پرت کند...

 روشنک زیاد جگرخون شد...حیران مانده بود چه کند...

رفت و خرگوش سفید را هم گرفت...آورد و با شتاب و سختی به رنگ زرد رنگ آمیزی گرد...فکر میکرد که این دو خرگوش زرد حالا با هم بازی میکنند...

هنگامی که خرگوش رنگ شده را روی چمن رها کرد...خرگوش قبلی به سوی او خیز برداشت و آغاز به جنگیدن کرد...

هر دو خرگوش آنقدر با هم جنگیدند که هر دو خسته شدند و خواب شان برد...

روشنگ بسیار جگرخون شده بود و دلش برای خرگوشک ها میسوخت...

در همین لحظه باران شدیدی آغاز شد...خرگوشک ها بیدار شدند و آغاز کردند به دویدن...در چند لحظه رنگ شان شسته شد و دوباره سفید ِ سفید شدند...

تازه رنگین کمان پشت ِ درخت توت قد کشیده بود که خرگوش ها همدیگر را دیدند و به سوی هم دویدند...مثل این که یکدیگر را پس از سالها یافته باشند...

روشنک برای آنها زردک انداخت...زردک را دو نیمه کردند و سرگرم جویدن آن شدند...

روشنک با رنگ های خود دو خرگوشک زرد و گلابی نقاشی کرد که روی یک چمن ِ لاژوردی با هم نشسته بودند و یک رزدک ِ  یاسمنی را با هم میجویدند...