قصه’ سندریلا
بود نبود یک دختر زیبا بود
نام این دخترزیبا سندریلا بود
مادر سندریلا مرده بود
سندریلا به همین سبب زیاد پژمرده بود
سندریالا یک مادر اندر ستمکاره داشت
دو خواهر اندر مغرور و مکاره داشت
تمام کار های خانه به دوش سندریلا بود
خواهراندر هایش سرگرم آرایش و تماشا بود
پیراهن سندریالا از دود و خاکستر سیاه شده بود
حال سندریالا از کار زیاد تباه شده بود
مادراندر و خواهر اندر ها به سندریلا فرمان پشت فرمان میدادند
خود شان پلو چلو میخورند و برای سندریالا فقط نیم توته گک نان میدادند
یک روز شهزاده یک مهمانی داشت
یک مهمانی مجلل رنگین کمانی داشت
محبت کرده بود
تمام مردم شهر را دعوت کرده بود
مادراندر و خواهر اندر های سندریلا هم رفتند
سندریالا را در کنج خانه ماندند ، بی غم رفتند
سندریالا تنها ماند و گریه کرد
در غم جارو و شستن ظرف ها ماند و گریه کرد
یک بار یک پری پیدا شد
یک پری زرزری پیدا شد
سندریالا ترسید ، پری گفت نگران نباش
من مادرخوانده ات هستم ، حیران نباش
سندریالا شادمان شد
سوی مادرخواندهء بالدار خود دید و خندان شد
مادر خوانده گفت : میخواهم تو هم مهمانی بروی
باید زود آماده شوی
سندریالا گفت : من که لباس ندارم
به غیر از همین پیراهن کهنه ِ کرباس ندارم
مادرخواندهء چوب جادویی خود را زد بر شانهء سنریالا
ناگهان یک لباس قشنگ بر تن سنریالا شد پیدا
سنریالا گفت : مادر اندر و خواهر اندرم در یک گادی قشنگ رفتند
در یک گادی قشنگ با دو اسب شوخ و شنگ رفتند
مادرخوانده یک کدو را با چوب جادویی خود تبدیل به یک گادی کرد
سندریالا شادی کرد
شش موش را تبدیل به شش اسب خرامان ساخت
یک موش را هم یک گادیوان ساخت
به سنریالا گفت : زود شو برو به مهمانی
اما هوشت باشد بعد از ساعت دوازدهء شب آنجا نمانی
تاثیر جادو تمام میشود
برنامهء ما ناکام میشود
سندریالا گفت : درست است! مادرخوانده ، تشکر
خداحافظ : مهمانی میروم ، شکر!
در مهمانی از دیدن سندریالا دهان همه باز ماند
دست شهزاده طرف سنریالا دراز ماند
شهزاده با سنریالا رقصید و خندید
دل خواهراندر ها از حسادت ترقید
ساعت دوازه شب سندریالا از قصر فرار کرد
اما محبتش ده دل شهزاده کار کرد
وقت فرار یک کفش بلوری سندریالا روی زینه ماند
شهزاده دست روی سینه ماند
شهزاده کفش بلوری را به خدمتگاران خود داد و گفت بروید خانه به خانه
این کفش به پای هر دختری که جور آمد بیاورید آن پری را در قصر با شکوهِ شاهانه
خدمتگاران خانه به خانه رفتند و به خانهء مادراندر سندریالا رسیدند
پاهای کلان خواهراندر ها در کفش جای نشد ، هر چه زحمت کشیدند
سندریالا وقتی کفش را پوشید به پایش برابر بود
آخر سندریلا همان دختر بود
شهزاده با سندریلا عروسی کرد و خواهر خوانده ها شرمنده شرمنده رقصیدند
با مادراندر یکجا به زور به زور خندیدند
سندریالا شاد شد
خانه اش آباد شد












